سایت خبری تحلیلی تابناک فرهنگی

کد خبر: ۹۷۴۸
تاریخ انتشار: ۱۴ تير ۱۳۹۷
" دلم می خواد "
شخصیت ، دلش می خواهد برقصد ، اما فقط فیلمساز می داند که این را کجای فیلم ببرد که داستان هیجان انگیز تری به دست دهد .
تابناک فرهنگی:
 نویسنده‌ای متحجر که در حال ماشین نویسی قرار است به زور کارگردان سبب تحول جامعه بیرون از خود شود ،

قناری یی که دیگر نمی خواند ،

صف طویل روانشناس شهر  ،

کتابی که با پول زنان آنچنانی به چاپ می رسد ،

 کاراکترهای رو آبی و بدون تاثیر گذاری و تاثیر پذیری  ،

کنایه های سیاسی غالب کار فیلمساز با این مضمون گه سینما ، تریبون سیاست و اجتماع است؛

همه و همه کلاهی است که کارگردان شازده احتجاب به اسم فیلم بر سر بیننده می گذارد .

" دلم می خواد " ؛ مجموعه ای از حرف های بی خط و ربط است در ساختمانی قدیمی و به هم ریخته با کاغذهای درهم و برهم و سر و لباس کلیشه ای شخصیت که دیگر از حد تیپ هم گذشته است .

در فیلم ؛ همه چیز گنده تر از حد و کم عمق است .

شخصیت ، دلش می خواهد برقصد ، اما  فقط فیلمساز می داند که این را کجای فیلم ببرد که داستان هیجان انگیز تری   به دست دهد .

تنها نقطه ارجاع داستان به رقص ، کلاه رقصان آقای کارگردان در تیتراژ ابتدایی ست که با توجه به اقبال عمومی از این فیلم منطق پذیر است .

اما ؛ تنها چیزی که مهر تاییدی است بر کارگردانی فرمان آرا ، صحنه های تکراری از سه گانه ی او یعنی "یک بوسه کوچولو ، بوی کافور و خانه ای روی آب " است که در" دلم میخواد " برچسب شده است .

" دلم میخواد "را اگر بشود یک داستان شخصیت محور در نظر گرفت ، چرایی اعمال قهرمانش نامعلوم است .

فیلمنامه پر از سوراخهایی ست که شخصیت های بی اثر از آن به فیلم وارد میشوند .

لحظات کمیک فیلم ،دور از لودگی در آمده و این نقطه قوت آن است .

رفقای بهرام تند تند می میرند و او دچار فوبیا می شود .

در حالی که فقط دکتر و بیننده از مرض های بیماران اگاه هستند ، بهرام که در مرض خود وامانده ؛ به کمک الهامات غیبی ؛ موسیقی درمانی و رقص را برای آنها تجویز می کند .

اگر پسرش به قهر به این خانه نمی آمد ، از هیچ جای بهرام فرزانه نمی شد فهمید که او خانواده و عروس دارد .

بهرام ؛ پیش از آن که به بیننده نمایش داده شود ، درگیر روابط غیر زایا و عقیم می گردد  و بیننده از او ، جز آدمی بی‌نظم که به زور ، انگ نویسندگی و روشنفکری خورده است ، چیز دیگری در نمی یابیم .

سال ها پیش که رمان " آبلوموف "  رامی خواندم ، متوجه بودم که گنجاروف  در دویست صفحه ی نخست این کتاب آبلوموف را از روی تخت خوابش روایت می‌کند و این اصولا  خواننده را کسل و خسته نمی کرد ؛ چه اینکه برای موشکافی این شخصیت ضرورت بر این بوده .  حال آن که بهرام فرزانه به هیچ روی شخصیت نشده است  و طبعا برای بیننده قابل لمس نگردیده است .

این تیپ مورد علاقه ی آقای کارگردان که این بار بدون کلاه و پیپ روشنفکری ؛ با تلفیقی از عینک هری پاتر و موهای آشفته انیشتین داده شده اتفاقاً همخوانی فراوانی با شخصیت کودک رفتار بهرام دارد او به ایوبی هیچ میلی بیشتری

او بدون هیچ دلیلی سکّان والد را به کودک سه ساله ای می سپرد تا بر اساس الهامات ناخودآگاه خود فیلم را پیش ببرد . ساختار دراماتیک فیلمنامه دچار انفعالاتی ست که عملاً دست کارگردان را برای سمبل کردن آن بسته است . موضوع داستان را اگر " رقص " به حساب آورید و محتوا را " با رقص ، زندگی شاد می شود ؛  فیلمنامه نویس این مضمون را امتحان کرده است بدون در نظر گرفتن همسویی فرم و مضمون .

یعنی برای اینکه عیب های فیلمنامه تا حدی پوشانده شود می شد از نویسنده بودن بهرام صرفنظر کرد و به جایش او را روانشناس اول فیلم معرفی کرد که با انواع مریضی ها و افسردگی ها سر و کار دارد و یک روز بر اثر حادثه ای که اینجا " تصادف " لحاظ شده در گوشش موسیقی می شود و تصمیم می گیرد این را بین مردم شهر اشاعه دهد .

برای بالا بردن کشمکش داستان ، شخصیت می‌تواند با ارگان‌های رد کننده ی ایده ی رقص روبه رو شود و آخر کار هم یا موفق شود یا نشود که بسته به فضای مهرورزانه یا کین ورزانه ی فیلم ،  پایانش روشن یا تیره گردد و آن وقت بودکه  شخصیت بر اثر افراط در ایده پروری  به جنون واقعی  می رسید ، نه اینکه همین جور بدون هیچ مرضی در تیمارستان بیفتد که بعنی آخر کار روشنفکر ؛ جنون خانه است .

در فیلم ،  بهرام درونگرا بدون هیچ منطق روانشناسی یی ،  برونگرا می‌شود و نیازمند به انرژی بخشی و انرژی دهی به اجتماع می گردد .

او در عین این که فردی خنگ و دور از اجتماع است ،  یکهو آدمی می شود با آگاهی پراکنده که می تواند همزمان روی چند چیز بیرون از خود تمرکز کند .

به یک باره از درون او کودکی بیرون می‌آید که میل کارگردان را به زایشِ در فیلم خانه ای روی آب یادآور می شود .  بهرام دچار افسردگی و فوبیاست و مساله اش شاد شدن است .  آرمانش نوشتن کتاب است و خیلی غیر منطقی کتابش را به زنی نامطمئن می‌سپارد و به سوی آرمانی بالاتر یعنی شاد کردن مردم کشیده می شود .

بهرام در مسیر داستان حریف و رقیبی  ندارد به گونه‌ای ،  مریض گونه سعی می‌کند با نظام حاکم سرشاخ شود او برای رسیدن به هر دو آرمان خود هیچ نقشه و برنامه ای ندارد و صرفاً بر پاهای دوربین فیلمبردار حرکت می کند .

این آدم هیچ دشمنی ندارد ، هیچ دوستی ندارد ، هیچ ایدئولوژی ندارد ، هیچ جدال درونی یی ندارد ، هیچ عامل محرکی ندارد و هیچ مکاشفه ی روانشناسی و اخلاقی با نفس خود انجام نمی دهد در واقع هیچ نیازی ندارد تا برای رشد آن را احساس کند .

شخصیت ایستا و خطی با تیپی تکراری می باشد .

" تصادف "  فقط می تواند او را از تیپ انیشتین به هری پاتر تبدیل  کند .

 بهرام یک کاراکتر شهودی بی توجه به اطرافیان است با نگاهی به آینده که با فوبیای درمان نشده ی او سازگار است .

خوب بیش از هرکس بیننده را به یاد داستین هافمن در " مرد بارانی " می اندازد .

شخصیتی کودن و عقب افتاده و دور از زمانه که فقط قادر است غرایز کودکانی خود را پاسخ دهد ، بدون اینکه حس و فکرش خوانده شود .

اما "  ریموند مرد بارانی " به زیبایی تاثیر خود را بر برادر می گذارد در حالی که"  بهرام دلم می خواد " ابزارهای لازم برای تأثیر بر اجتماع اطرافش را ندارد و فیلمساز به گونه‌ای زورکی سعی می‌کند این تأثیرگذاری را به بیننده  بقبولاند .

ماشین قدیمی بیوک ارث رسیده به ریموند و برادرش هم بسیار شبیه ماشین قدیمی بهرام می باشد .

بهرام ، زن همسایه را که به شدت حسّی است ، زنی کسل کننده و موی دماغ می‌داند ، در برابر مرد همسایه بی اعتراض و رام است ، در برابر اعتیاد پسرش کاری انجام نمی دهد جز اینکه اقدام به خودکشی کند ، تا تاثیرش را روی نگاه او بگذارد اما این آدم در برابر زن خیابانی  بچه بغل غیرعادی می شود و می خواهد به او کمک کند .

سوال اینجاست بهرام آدمی که دچار پیشگویی کام بخش است و برای اینکه مسالمت دیگران را برانگیزد آنها را اجابت می کند ، چطور می شود که تغییر می کند ؟

شخصیتی که از آدمها فراری است بر مبنای چه دگردیسی یی ، تصمیم می‌گیرد جامعه را عوض کند و برای آزادی

بشر به مخالفت برخیزد که تیمارستان اگر نه جای فرهیختگان باشد ؛ نمادی از بازداشتگاه همچون آدمی می شود .

در واقع هیچ موقعیت دراماتیکی خلق نمی‌شود و بهرام هرگز در حالت مغلوب خود قرار نمی گیرد و از سایر کشمکش ها هم بی نصیب است  ، جز یک کشمکش بیرونی فرا فردی با قوانین جامعه که آن هم آبکی از کار در آمده است .

بنابراین فاکتورهای جذابیت را به سادگی از دست می‌دهد . وراثت او ،  فرهنگی که در آن رشد کرده ، ویژگی های هورمونی او ، شخصیت جنسیتی نامفهوم او که معلوم نیست اگر زن بود چی عوض میشد و وقایع موثر و پیش برنده داستان همگی بی جواب می ماند .

نگرش بهرام به رابطه با زن خیابانی و نگرش آن زن به رابطه با بهرام و نگرش زن همسایه از مواجه شدن های عامدانه با بهرام همه بدون توضیح باقی می ماند .

همه ی این موارد به این سوال بزرگ ختم می‌شود که اصولا  چرا باید یک چنین  فیلم بی حرف و آزاری ؛دچار تحریم نمایش شود هر چند که این تحریم سه ساله دست‌کم این اثر مثبت را داشته که فیلم را بعد از اکران با فروش میلیاردی مواجه سازد .

حمیده سادات جعفری/ منتقد و داستان نویس


اخبار مرتبط
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: